تبليغاتX
:: عادله تو را دوست مي دارم با تمام وجود ::

عادله تو را دوست مي دارم با تمام وجود

عشق من تو هستي عادله جان دوستت دارم ...



 

عشق

 

یه سوال !

می خوام بدونم شده تا حالا بخواین یه حرفی رو با تمام وجود بزنین

 اما یا نتونین ، یا اگر هم تونستین طرف مقابل باورش نکنه ؟

 

عشق ...

 عشق يعني يك سلام و يك درود

 عشق يعني درد و محنت در درون

 عشق يعني يك تبلور يك سرود

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني يك شقايق غرق خون

 عشق يعني زاهد اما بت پرست

 عشق يعني همچو من شيدا شدن

 عشق يعني همچو يوسف قعر چاه

 عشق يعني بيستون كندن بدست

 عشق يعني آب بر آذر زدن

 عشق يعني چون محمد پا به راه

 عشق يعني عالمي راز و نياز

 عشق يعني با پرستو پرزدن

 عشق يعني رسم دل بر هم زدن

 عشق يعني يك تيمم يك نماز

 عشق يعني سر به دار آويختن

 عشق يعني اشك حسرت ريختن

 عشق يعني شب نخفتن تا سحر

 عشق يعني سجده ها با چشم تر

 عشق يعني مستي و ديوانگى

 عشق يعني خون لاله بر چمن

 عشق يعني شعله بر خرمن زدن

عشق يعني آتشي افروخته

 عشق يعني با گلي گفتن سخن

 عشق يعني معني رنگين كمان

 عشق يعني شاعري دلسوخته

 عشق يعني قطره و دريا شدن

 عشق يعني سوز ني آه شبان

 عشق يعني لحظه هاي التهاب

 عشق يعني لحطه هاي ناب ناب

 عشق يعني ديده بر در دوختن

 عشق يعني در فراقش سوختن

 عشق يعني انتظار و انتظار

 عشق يعني هر چه بيني عكس يار

 عشق يعني سوختن يا ساختن

 عشق يعني زندگي را باختن

 عشق يعني در جهان رسوا شدن

 عشق يعني مست و بي پروا شدن

 عشق يعني با جهان بيگانگى

کاش ... می شد ... که ... بگم ... و وقتی گفتم ...

 

 

+نوشته شده در87/04/05ساعت 12:24 توسط علي |

 

 

دوستت دارم با تمام وجودم

 

 

+نوشته شده در87/02/27ساعت 19:42 توسط علي |

 

    روز میلاد تو سر آغاز خوبی هاست

           دوستت دارم عادله جان

                  تولدت مبارک

 

+نوشته شده در87/01/27ساعت 18:0 توسط علي

 
 

حیا چیزه خوبیه ، غیرت هم بد نیست !

نه ؟!!

 

اومدم بگم که تعطیلات نوروز شروع شد و می خوام از فرصت های زندگی استفاده کنم ایام تعطیلات که تموم شد ! اومدم بگم می خوام آدم بشم دیدم ای بابا تا کربلا خیلی راهه ... اومدم بگم چه هوایه خوبیه دیدم به به ، به به یه ابر سفید تمومه آسمون و ابری کرده ... اومدم بگم خدایا کرمتو شکر هر چی می خوام بهم می دی بدونه اینکه من یه ذره آدم شده باشمو به حرفات گوش داده باشم که می دونم البته کارایی که تو گفتی انجام بده واسه خاطر خودم بوده و هست ، شما که ما شاء الله اونقدر بزرگی و قادری که به این چیزا نیازی نداری دیدم خدا دلش از من گرفته منی که با گناهام دلشو شکوندم دل اماممو شکوندم  ... اومدم بگم ...

اما الآن اومدم بگم من اگه بخوام همه چیز میشه اگه بخوام هر کاری می تونم بکنم اگه بخوام می تونم شیطان رو با تمام اجدادش به زانو در بیارمو بشینم بخندم ...

تو هر زندگی بی کم و کاست یه سری مشکلا هست کوچیک یا بزرگ ... یکی مشکل تهیه ی نون واسه خانوادش داره ، یکی خودرو نداره مشکل پیاده رفتن تا محل کارش رو داره ، یکی نمی دونه چه مارک لباسی بپوشه ( که این دسته ی آخر همون مرفهین بی درد جامعه هستن ) اما به هر حال مشکل ، مشکله کوچیک یا بزرگ ...

نمی خوام بگم مشکل رو کسی بوجود آورده یا تقصیر کسی هست که این مشکلات بوجود میان اما به هر حال بگذریم سرتون رو با این مقدمه چینیا درد نیارم !

نمی دونم بگم جاتون خالی یا نه اما به هر حال ما دوم فروردین توی یکی از شهرهای نسبتا جنوبی کشور (!) به یه جشن عروسی دعوت شدیم ... (اسم شهر رو نگفتم که اگه احیانا اقوام وبلاگم رو خوندن یا اتفاقی دیدن چیزی به دل نگیرن ولی می دونم که ... )

چون ما مهمون بودیم و عروس هم از فامیلای نزدیکمون بود مجبور بودیم که 3 روزی تو خونه ی داماد که الآن خونه عروس هم شده ، چادر بزنیم (!) بگذریم من شرمم اومد که تو همچین جایی سه شب خوردم و خوابیدم ... جایی که نه تو وجوده مرداش یه جو غیرت وجود داشت و نه تو وجود زناش یه جو حیا و عفت وجود داشت ...  آره درست حدس زدین جایی که من بودم از انسانیت خبری نبود ... از شرفت ، غیرت ، حجب و ... هیچ خبری نبود ...  زن های مجرد و متاهل به همراه مردهای مجرد و متاهل تو پذیراییه خونه جمع شده بودن و به نوبت می رفتن وسط مجلس و شروع به هنر نمایی می کردن ... صدای ترانه هم که تا هفت خونه اونورتر می رفت ... خواستم بلند شم به داماد بگم حیا کن بساط گناه راه انداختی ، یه ملتم دارن با گناه تو گناه می کنن ... حالا متاهل ها هیچ اینقدرگناه کنن تا جونشون  ... اما مجردا ... لا اله الا الله ... نگفتم ، به حرمت نون و نمکی که خوردیم و به حرمت خانواده ی عروس که از بستگان نزدیکمون بود چیزی نگفتم ... رفتم یه جای خالی تو خونه پیدا کردم هر کی هم میومد می گفت علی کجایی چرا تنها نشستی بیا پایین بهشون می گفتم نزدیکه اذانه موندم بگن تا ... و به خودم می گفتم هنوز اونقدر بی حیا و دریده نشدم که اینقدر پست باشم تا با ناموسه کسی هوس بازی کنم ... تموم شد ... اون شب با تمام این اوضا و احوال تموم شد و به خیر گذشت ... تو دلم گفتم این که  خونشونه اینجوریه ... خدا به داده عروسیشون برسه ... از گناه ترسیدم ... به خدا گفتم خدایا به این شیطون حروم زاده بگو این یه شبو دست از سر کچل ما بر داره ... ما یه امشب و چشممون از گناه ... رفتیم عروسی دیدم به به ! به به ! خدا رو شکر که عروسی مختلط نیست ... اما خوب یک لحظه چشم وا کردم که دیدم وسط زنا و مردا رو با یه پرده پوشوندن ... گفتم خدایا حداقل این پردرو نزنن کنار ... گناه شیرینه بالاخره باید یوسف بود و گناه نکرد ما که ... ساعت حدود 10 بود که یهو اعلام کردن خانواده ها اگه هدیه ای چیزی می خوان بدن بیان بدن طرف زن ها ... ما هم رفتیم اما چشمتون روز بد نبیه چیزی دیدم که انگار مخم داشت میترکید با دیدن اون صحنه ! رفتیم طرفه خانوما ( البته خانوم که نمی شه گفت یه عده آدم انسان نماي پست که واسه خودشون ارزش قائل نيستن يه عده پست صفت پست بي عنصر و بي حيا و بي غيرت آره بي غيرت) دیدم یه چیزی شبیه سکو ساختن وسط کلی هم بالا سرش نور پردازی کردن ! که هر کی هر غلطی خواست بکنه بره بالا ... با دیدن اون صحنه حالم بهم خورد ... به خودم گفتم تو یه مملکت اسلامی اینقدر آدم ... که بساط گناه رو هم فراهم کنه ... محفل محفله گناه بود ... همه هم که وسط می رفتن  ... فعل هم که فعل حرام بود همه و همه گناه بود و گناه بود و گناه بود ... گفتم خاک بر سر توی بی حیا کنن علی که شرم نکری اومدی تو همچین جایی ؟ تا 12 شب بزن و بکوب بود اما جداگانه زن هایب انسان نما یه طرف و مرد های بی شرف و غیرت یک طرف ... منم یه گوشه با یه بنده خدایی شروع کردم بحث کردن ... بحث سیاسی ... تا سرم گرم بشه ... از قضا طرف صحبت ما هم مخالف دولت و حکومت از آب درومد ! گفتم به به ! به به ! بحث کردیم و بحث کردیم ... انقدر بحث داغ شد که دو سه نفری عروسی رو ول کردن اومدن پای صحبت ما نشستن ... اما نصفه و نیمه قانعش کردم ... که یهو یک صدایی اومد که تمومه طول عروسی ازش می ترسیدم ... آره اون صدا ، صدایی نبود جز صدای کنار کشیدن صدای پرده ی بین مردها و زن ها ... آره صدای از بین رفتن حیا و آبرو ، صدای کنار رفتن انسانیت و غیرت یه عده مرد نامرد که بویی از شرافت نبردن ... صدای آهنگ تند و تندتر شد و ... که یهو دیدم هم صحبت ما شل شد ! فهمیدم چی شده می خواست بره جلو ، بهش گفتم شرمنده حلال کن سرتونو درد آوردم ... پاشد که بره ... گفت علی آقا بیا جلو اونجا که دوره آخر سالن که چیزی دیده نمی شه ... گفتم من جام راحته حاجی شما برو خوش باش ... اینو گفتمو از جام بلند شدم ... رفتم به سمت در خروجیه سالن ... و تو صحن (یا حمون حیاط خودمونی!) و شروع کردم به قدم زدن از داماد شنیده بودم که با خنده می گفت به مسئول سالن گفتم تا ساعت 4 ما برنامه داریم می خوایم همه حال کنن .حواست باشه ... اما به هر حال من خودمو گرم کردم که بتونم تا 3 یا 4 به قدم زدن ادامه بدم ... چشمتون روز بد نبینه حالا قدم نزن کی بزن ! هر از چند گاهی هم ادمای مختلف با تیپای مختلف میومدن بیرون و دوباره می رفتن تو تا اینکه دیدم یهو یه بنده خدایی اومد بیرون با حالت پریشان ... گفتم چی شده شا داماد کراواتت کو !!! گفت بابا داشتم خفه می شدم چاقم که هستم دیگه بدتر گفتم بی خیاله کلاس بازی ، آدم باش کندم  انداختم تو جیبم ! گفتم خوب چرا بیرون اومدی ... گفت دیگه اعصابم خورد شد گفتم چرا حاجی خدا بد نده ! گفت آخه چه وضعیه ... مردا که غیرت ندارن ، زن ها هم که فکر می کنن هر چی برهنه تر باشن با کلاس ترن ... آقا منو میبینی ... همچین یه ذره ای دهنم وا موند ... اصلا انتظار نداشتم که همچین ادمی همچین حرفی بزنه ... کلی تو دلم ذوق کردم ... البته احتمال می دادم که خانومش ... به هر حال ... بدتر اینکه همه با موبایل ، هندی کم ، با هر چی که دم دستشون بود فیلم و عکس می گرفتن ... آخه بی غیرتا انصافتون کجاست ... خوشتون میاد کسی با ناموستون همچین کاری کنه ...

این وضعه یه جامعه ی اسلامیه ...

سرتونو درد آوردم می دونم اما ... لازم بود که ... یه وقت فکر نکنین من آدم خاصی هستما نه منم یکی مثل بقیم اما یکم آتیشم تنده ... نه من خودم رو مومن می دونم نه شیعه ی واقعی اما شرفم به من اجازه نمی ده که با ناموسه کسی ...

اما این رو بدونین با همه ی این حرفا من به عشقه پاکم که نجیب ترین و با ایمان ترین و محجوب ترین بانوی دنیاست افتخار می کنم و با افتخار می گم

 

دوستت دارم بانوی پاکدامن من

عادله ی دوست داشتنی من

 

 

 

+نوشته شده در87/01/18ساعت 12:37 توسط علي |

 

یا محول الحول و الاحوال

نوروز فرارسید ، روز نو ،کی فرا می رسد؟

 
 
 
 
 

سلام ! سلام به بهار ! سلام به خدای بهار ، سلام به یک سبد طراوت و تازگی  که آمده تا دوباره به ما نوید رویش دهد. آری بهار آمد تا بگوید دوباره می شود تازه شد ! می شود آغاز شد و آغاز بود ، می شود شادی ها را قسمت کرد و غم ها را کم کرد ، می شود محبت ورزید و محبت را یاد داد و می شود ، می شود دوباره آدم شد آری می شود دوباره طعم انسانیت را چشید ! همان چیزی که برایش زاده شده ایم ، و برایش خواهیم مرد :

کمال

 

آری مقصد و مقصود همان خداییست که بی منت ما را آفرید و به ما نعمت ارزانی داد باشد کمی بیندیشیم ...

زیاد حرف نمی زنم فقط می خوام بگم سال نو شده ... نذار اگه دلی رو شکوندی ، ازت دلگیر بمونه ، دوستی رو رنجوندی ، ازت رنجور بمونه ، گناهی کردی ، بی توبه گذشته باشی ، نامردی کردی ، مردی یادت بره ... نذار که این سال نو که شروع شد و دو روز گذشت دوباره کارای قبلیت و تکرار کنی و دوباره روز از نو روزی از نو ... بیا دوباره متولد بشیم آره دوباره ... دوباره نو بشیم به خدا بگیم خدایا تو کریمی و من سائل چه کسی به سائل رحم می کنه جز کریم و بخشنده ؟ بیا به خدا بگیم خدایا غلط کردم ، منو ببخش ... خدایا شرمندتم منو ببخش ... یا مولای من ای غائب از نظر ، منو ببخش ... ببخش که من بد کردم ، به خودم بد کردم ، به نفسم بد کردم ... بد کردم ... بد کردم ...

 

اما یه صحبتی هم با کسی دارم که می دونم چقدر واسشون عزیزم (!!!) و چقدر واسم عزیزن ... سال نو رو بهشون تبریک می گم و امیدوارم سال خوبی رو در کنار خانواده ی گرامی شون شروع کنن . ان شاء الله که واسشون ساله پر خیرو برکت و پر از موفقیت باشه ... سالی پر از نور و عشق به معبود .

آخه می دونین این نازنین برام از دنیا مهمترن ، از هرچی که توشه ، از تمام مادیاتی که توشه ... صادقانه بگم وجودم بی وجودش هیچ نیست ... خدای خوبه من تنها کسیست که به واقع از دل من خبر دارد و بس .

مهربانه من ، ای سراپا خوبی ، ای همه حسن ، تو سراسر شوری و من سراسر شوق ، بی اندازه دوستت دارم ... آغاز بهار سرآغاز تولد توست ... ای بهترین روز میلاد تو ، سرآغاز خوبی هاست ...

                      دوستت دارم عادله جان با تمام وجودم

 

 

+نوشته شده در87/01/10ساعت 20:36 توسط علي |